ذکر فرج
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
نیک میدانم وقتیکه زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق میشود...
*اللهم عجل لولیک الفرج*
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
نیک میدانم وقتیکه زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق میشود...
*اللهم عجل لولیک الفرج*
شلمچه کجاست؟

شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت ، شلمچه ، آینه ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است که از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد.
شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحرای خشکی که دریای مواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می کند. زمین خاکی شلمچه ، زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچه قتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی قرار بودند و از کوچه پس کوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند.
آری ! شلمچه شاهنامه بلند شهادت است ، دیوان عاشقی است ، شعرهای سرخ ، با واژه های خون ، به وزن عشق و قافیه هایی از جنس قلب پاره پاره عاشقی و در قالب غزل عشق و مثنوی بلند شهادت » ، دیوانی که شکسته دلان عارف با قلم استخوان و مرکب خون و با خط شکسته عروج نوشتند و این صفحه طلایی تاریخ ایران اسلامی را با خون دل تهذیب شده شان تذهیب کردند. آری ! شلمچه کتاب است ، خواندنی ترین کتاب حماسه . شلمچه آسمان است سرشار از ستاره های سرخ .شلمچه بهار است لبریز از گلهای محمدی ،شلمچه دریاست ، مواج از موجهای عاشقی .
شلمچه بازار است ، بازار عشقبازی و جانبازی ، شلمچه تابلو است تابلوی حماسه و عرفان که بر تارک تاریخ ایران اسلامی می درخشد. جایگاه اهل زیارت است نه اهل زر ، زیارتگاه دلدادگانی که خود زائرانی بودند که در نیمه راه سفر عاشقی پرپر شدند و به مولای عشق پیوستند و زیباترین حدیث بندگی را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. یعقوبهای بی قراری که برای رسیدن به یوسف زیبای شهادت بی قراری می کردند و زلیخای دنیای نتوانست آنها را مفتون خویش کند. آنان که هنوز از دشمن نفس خویش رها نشده اند و دلشان در تصرف شیطان است چگونه می توانند قدر مجاهدانی را بدانند که در کوله پشتی دلشان جز عشق و ایثار نبود. آنان باید بدانند که شلمچه و شهیدانش و شاهدان و شائقان و مشتاقانش خورشید بی غروبند ، چرا که عاشورا و عاشورائیان آفتاب آسمان عشقند که هیچ ابر آلوده و تاریک یزیدی نمی تواند جلوی تابش آنها را بگیرد.

سلام بر تو ای قرار بی قراران ، ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی .
سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش .
سلام بر آن نیمه شب هایت ،
سلام بر آن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی الهی العفو ، می آفریدند.
سلام بر نماز شب هایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز میشد و در بهشت خاتمه می یافت.
و باز سلام بر تو ای شلمچه ، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان ،
شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شکسته می مانی .
به ساغری که که خالی از شهد لقاء و بند نام شهادت شده است .
به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است .
شلمچه جزر و مَدّت کجا رفت ؟
هر گاه بسیجیها در تو نیستند موج شرارهایت در درون تو فرو رفته است
شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم...
منبع: وبلاگ شلمچه
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
خدایا تقدیر مرا خیر بنویس
آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم
و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم
****************
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتنهاست
نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

سلام ای مادر پهلوشکسته من(میدانم لایق نیستم اینگونه شمارا خطاب کنم اما قبول کنید شما آنقدر بزرگوار و مهربان هستید که نمیشود دل در گرو مهر شما نبست) مادر نمیدانم از کی و چه زمانی شما را یافتم ...
آری از وقتیکه دانستم برای بزرگی و عظمت وجود خودمان باید به پا خیزیم و به سوی بندگانی رویم که گوهر پاکی و عصمت میفروشند فهمیدم ودرک کردم که باید حرکت کنم و به سوی شما آیم...
به سوی شما آیم تا محبوب راستین را دریابم و با درستی و اخلاص جامه ای به تن کنم...
میدانم خیلی گنه میکنم اما باور کنید دلم نمیخواهد از لطف شما دور بمانم مادر جان لطفی کنید و با محبت خود قلبم را به آسمان گره بزنید و دستم بگیرید و کمکم کنید تا آنگونه شوم که خدا و امام زمانم به من افتخار کنند.میخواهم سبکبالانه و باطمانینه به سویتان آیم ... شیوه خوب زیستن را به من نشان دهید...
فرستنده:کسیکه میخواهد آسمانی شدن را بیاموزد...
گیرنده:بانوی بهشتی سرور زنان عالم *حضرت زهرا(س*
**و سلام و درود خداوند بر همه شهیدانی که رفتند تا به ما نشان دهند وقتیکه خداوند کسی رو به دوستی خود دعوت کنه و طعم عشق را به او بچشانه نام و یادش رو همیشه جاودانه نگه میداره و اورو وسیله ای برای تربیت مشتاقان درگاهش قرار میده**به یاد همه شهیدان صلوات
سلام شهدا
رفته بودم سفری سمت دیار شهدا
که طوافی بکنم گرد مزار شهدا
به امیدی که دل خسته هوایی بخورد
متبرک شود از گرد و غبار شهدا
هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم
شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا
خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من
آبیاری نشدم فصل بهار شهدا
چون نشد شمع که سوزد دل سنگم شب عشق
کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا
آخرین خط وصایای دل من اینست
که به خاکم بسپارید کنار شهدا
خدایا !
در آشوب و فتنه و بلا، عده ای تو را گم می کنند و عده ای تو ر ا پیدا می کنند .
ما را از بندگان یابنده خودت قرار ده !
خدایا !
در طوفانهای سنگین و بنیان کن ،بعضی تو را از دست می دهند و برخی تو را به دست می آورند.
دست ما را از دست خودت در نیاور و دست و دلمان را از خودت خالی نکن!
خدایا !
در هجوم بی امان شدائد و سختی ها ، گروهی به دامن تو می آویزند و گروهی از دامن تو می گریزند.
مامن و گریزگاه ما را آغوش مهربان خودت قرار ده .
خدایا !
آنان که حقیقت را به مسلخ مصلحت می برند، آ نان که دین می فروشند و دنیا می خرند ،آنان که در
مرتع حقوق مردم می چرند ،به کفر از ایمان نزدیکترند.نقاب ایمان را از چهره شان بستان.
خدایا !
به اسیران ستمدیده ، عزت و پایمردی و مقاومت و به خاندانشان ،شکیب و وقار و شوکت ببخش !
ای خدا !
ای خدایی که اسم و رسمت رحمت است .از آنان که رسم تورا با اسم تو سر می برند
رحمتت را دریغ کن !
خدایا !
به آنان که د رخیام تو ، خیال خام خیانت می پزند ، خفت و خواری هر دو جهان را بچشان.
ای خدا !
مگر نه توحید اولین و برترین نعمت و موهبت به خلایق است !؟
مگر نه اینکه تو خود به رسم بنده نوازی ، خلایقت را در کوره های بلا می گدازی ،
تا با الفبای توحید ، آشنایشان سازی ؟!
اگر ره آورد امواج بی امان بلا ، توحید توست ، هزار خیر مقدم به هرچه درد و داغ و بلاست.
ای خدا !
اگر که طوفان فتنه ، فرو فرستاده توست تا علفهای هرز سرگشتگی را از خاک وجودمان بکند و
غبار شرک را از کنام اتکایمان بپراکند ، اینک ، این جان ما و هجمه طوفان شما.
خدایا !
در هجوم بی امان حوادث آخرالزمان ، عده ای امان را در آستان بندگان می جویند و خانه
سامانشان را برسست ترین گمان بنیان می نهند.
عد ای ویران و ویلان می شوند و برخی پریشان و سرگردان می گردند. و این همه در
جستجوی امان به دامان این و آن می آویزند.
در این فتنه ها ی گران اما تنها مومنان اند که نشانی دارالامان را می دانند
و در حریم امن و آغوش گرم تو جاودان می مانند.
ما را همواره از مومنان خودت قرار ده .
خدایا !
هنگام ، هنگامه سرنوشت ساز انتخاب است .
عده ای هر چه جز تورا انتخاب می کنند. و بی تردید به سراب می رسند .
عده ای تو را و غیر تورا انتخاب می کنند . و چون تو از شرک و شراکت بیزاری یقینا به منجلاب می
رسند .و عده ای فقط تو را انتخاب می کنند . و فقط این گروهند که به زلال حیات بخش آب می رسند.
خدایا !
ما فقط تو را می خواهیم ، بی هیچ کم و بیش .
بی هیچ کم .چون کمتر از تو هیچ نیست که اقناعمان کند .
بی هیچ بیش .چون ، بیش از تو چیست ؟ هیچ نیست.
تو ما را کفایتی !
که خود فرموده ای : ألیس الله بکاف عبده
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست !؟
سید مهدی شجاعی
برنگیرد جهان عشق دویی/چه حدیث است این منی و تویی!
در غیر اینصورت، بر اقبال هستی شناختی خود پشت پا زده ای.
در درگاه او، هرخواهشی ، فریب نفس است. همه خواهش ها حجابی هستند
که مانع دیدن او می شوند. در درگاه او چیزی را نخواه ؛ او را بخواه. اصلا از خواستن
صرفنظر کن فقط در حضور باش. همین کافی ست.
در حضور حضرت حق باش و سرمست و شورانگیز پایی بر نفس بکوب
و دستی بر همه ی خواهش ها بیفشان.
آه ، رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست.
وقتی او تو را به دوستی برگزیده است، دیگر چه چیزی برای دیدن هست؟
چه چیزی برای خواستن هست؟ چه چیزی برای دست یافتن هست؟
او پیشاپیش تو را به دوستی برگزیده است. در غیر اینصورت ،تو را نمی آفرید.
او با آفریدن تو، تو را به دوستی برگزیده است. چه باشکوهی تو که با خدا دوست
هستی! چه بزرگی تو که با او همنشین هستی!
خدایا!مرا ببر خسته شده ام...
قلب شکسته ام قابل التیام نیست اقیانوسی از شکست آتشفشانی از درد آسمانی از تنهایی مرا
احاطه کرده است روح حساسم را کسی درک نمی کند و من نمی خواهم هرگزنمی خواهم
کسی مرا درک کند ابدا انتظار ندارم که با کسی راز دل بگشایم .
سوخته ام مرده ام دل شکسته ام پژمرده ام
بگذار از دنیا بگذرم بگذار دنیا را سه طلاقه کنم
بگذار از همه خوبیها و لذت ها و پیروزیها وامیدها و آرزوها بگذرم خدایا به سوی تو می
آیم من متعلق به توام من زاده توام من امر توام من عشق توام من درد توام
تو مرا کفایت می کنی بگذار از همه چیز ببرم حتی از زیبایی حتی از غروب آ فتاب
حتی از نغمه پرندگان حتی از موج دریا حتی از نغمه اسرارآمیز ستاره سحر
مرا بس است همین تجربه های تلخ همین لذات کثیف همین آرزوهای خاکی همین
خواستنیهای زود گذرهمین خوشیهای پر درد
خدایا تو زیبایی را خلق کردی و در غروب آفتاب مخرجی برای تسهیل دردها وغم ها
وانتقال آنها به زیبایی و عرفان و در طلوع صبح حیات و نشاط و عظمت و مبارزه
وزیبایی در غروب
خدایا تو را شکر می کنم که در زیبایی غروب جاذبه ای خدایی گذاشتی که روح انسان
را از زمین خاکی جدا کند و دردها و غم ها را به زیبایی و عرفان مبدل نماید و
تحمل شکنجه ها و مصیبتهای روزانه را آسان کن
خدایا!خود را به تو می سپریم تا در میان طوفانها از میان گردابهای خطر ما را راهنمایی
کنی با نور ایمان ما را روشن نمایی با آتش عشق خود خواهیها و ناپاکیهای وجود ما را
بسوزانی ...
خدایا!ما را ببخش از گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم گناهانی که می
کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم
خدایا !تو آنقدر به من رحمت کرده آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار داده ای که من از وجود
خود شرم می کنم خجالت می کشم که در مقابلت بایستم و خود را کوچکتر از آن
می بینم که در جواب اینهمه بزرگواری و پروردگاری تو را شکر کنم
و تشکر را نیزنقصی و اهانتی به ساحت مقدست می دانم
خدایا درتنهایم گفتنی های زیاد بر دلم موج میزند ولی قلب محرمی ندارم که برایش بازگو کنم
غمها و دردها بر دلم انباشته میشود ولی کسی نیست که آنها را شماره کند مدام در آتش
سوزان میسوزم هر کس که به من نزدیک شود وجودش به آتش کشیده می شود
قلب شکسته و دیوانه مرا کسی تحمل نمی کند روح سرکش و بلندپرواز مرا کسی
همراهی نمی نماید
اینست زندگی من اینست سرنوشت اینست آنچه خدای بزرگ بر من مقدر کرده است
من نیزعاشقانه ومتواضعانه تسلیم اراده اویم و جز این چیزی نمی خواهم
ای اشک مقدس! سلام خالصانه مرا بپذیر...
تو ای اشک! عصاره ئ وجودی.تو آتشفشان قلب سوزانی که می جوشی و می سوزی
و در دیدگاه انسان به عالم وجود قدم میگذاری
ای اشک ! ای انیس شبهای تار من ای آنکه در اوج صعود به سوی معراج مرا همراهی
کردی ای آنکه در سخت ترین دردها و کشنده ترین غم ها قلب مجروحم را تسکین
بخشیده ای ای آنکه وجودم را تطهیر کردی و مثل طفلی معصوم از گناهان پاکم
نمودی ای آنکه مرا ذوب کردی و کیمیا صفت وجود خاکیم را به خدا رساندی
ای آنکه مرا نیست کردی از خود خواهی و خودبینی نجاتم دادی
مرا به مرحله فنا رساندی که جز خدا نبینم و جز خدا نگویم و جز خدا نخواهم
آنجا که آتش عشق و محبت در دلم موج می زند و قطرات اشک که شیرازه حیات من
است بر صورتم می غلطد می خواهم او لطف آنرا درک کند و از زیبایی آن اشک
لذت ببرد خدایا! آتقدر به ما قدرت تحمل ده که اگراز زمین و آسمان رگبار دشمنی
و باران تهمت ببارد در ایمان خالصانه ما به تو خللی وارد نشود و در امید
بی پایان ما به رحمت تو لکه سیاهی ننشیند .
شهید دکتر مصطفی چمران
**عرش الهی مرکز بی نهایت شماره ایه اتصال با خداست**
هرکس از هر جا و هر زمان و به هر زبان می تواند با این مرکز مکالمه کند
بی آنکه خطی روی خطی بیفتد!
هیچکس تنها نیست!
او همیشه گوش به زنگ ماست این ماییم که گاهی حوصله حرف زدن با او
را نداریم!
خدا روزی چند دفعه به ما misscall می اندازد اما ما گاهی حتی جواب
miss ها را هم نمی دهیم چه برسد به تماس!
بی معرفتی است که تنها وقتی مضطر می شویم از اورژانس دعا استمداد
کنیم وانتظار کمک فوری داشته باشیم.
باید دیش رحمتگیر را بر بام بلند نیایش نصب کنیم ودریافت کننده دل را
روی طول موج اجابت تنظیم کنیم تا صدای اجابت دعا به گوش دلمان برسد
شیطان سعی می کند رایطه ما را با خدا قیچی کند یا روی خط نیایش
پارازیت ریا بیندازد اما مکالمه ما با مرکز نباید خش خش داشته باشد!
گاهی قساوت قلب و غذاهای حرام و دوستان بد در سیستم ارتباطی ما و
خدا اختلال ایجاد می کنند وخطوط تماس را می پوسانند و صدایمان به
خدا نمی رسد
برای وصل مجدد خط هم پرداخت هزینه لازم است هم تعهد!
هزینه اش توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است وتعهدش هم آن است
که قول بدهیم از حلم وصبر وستاریت خدا سوء استفاده نکنیم.
پیش شماره تماس با خدا حمد وثنا و صلوات است.
شماره ثابت : 24434-17
اگر محبت و معرفت اهل بیت را داشته باشیم آل محمد به ما خط می دهند
آنگاه می توانیم با 14 خط مستقیم و 5 خط ویژه با خدا مرتبط شویم.
شبکه ملکتوی خدا هیچ وقت نمی گوید : مشترک مورد نظر در شبکه
موجود نمی باشد!
حیف است در عصر ارتباطات با خدا و رسول و اهل بیت رابطه نداشته باشیم.
شآن انسان در این است که از زمان و مکان و مقتضیات آن ها فراتر رود و غل و زنجیر جاذبه ی خاک را از دست و پای روح خویش بگشاید و به مقام ولایت رسد و کسی این مقام را خواهد یافت که از خود و آن چه دوست دارد در راه خدا بگذرد و سر تسلیم به آستان قربان بسپارد و مقرب شود و خداوند در جوابش «و فديناه بذبح عظيم» نازل كند... سلام علي ابراهيم .
*شان انسان در ایمان و هجرت و جهاد است و هجرت مقدمه ی جهاد فی سبیل الله است. هجرت٬ هجرت از سنگيني هاست و جاذبه هايي كه تو را به خاك مي چسباند. چكمه هايت را بپوش ٬ ره توشه ات را بردار و هجرت كن. حضرت امام حسين(ع) در صحراي كربلا انتظار تو را مي كشد. چكمه هايت را بپوش ٬ ره توشه را بردار و هجرت كن كه پيامبران نيز همه آمده اند تا تو را از سنگيني ها رها كنند و زنجير جاذبه ي خاك را از دست و پاي اراده ات بگشايند.
شآن انسان در این است که از زمان و مکان و مقتضیات آن ها فراتر رود و غل و زنجیر جاذبه ی دنيا را از دست و پای روح خویش بگشاید و در آسمان لايتناهاي ولايت پرواز كند. و كسي اين مقام را خواهد يافت كه از خود و آنچه دوست دارد بگذرد و سر تسليم به آستان قربان بسپارد و مقرب شود و خداوند در جوابش «ان هذا لهو البلاء المبين و فديناه بذبح عظيم»(صافات /۱۰۶و۱۰۷ )نازل كند... سلام علي ابراهيم.

آنها ٬ يزيديان مي پنداشتند كه نداي «هل من ناصر»سيدالشهداء در صحراي كربلا مدفون خواهد شد و ديگر هيچ اثري از حق در جهان باقي نخواهد ماند٬ غافل كه خداوند خميره ي وجود مومن را با خاك كربلا و خون شهدايش سرشته است و تا شب و روز باقي است٬ اين پيوند تاريخي كه مومنين را به عاشورا پيوند مي دهد در عمق فطرت ها بيدار خواهد ماند و هر آن كس را كه شنواي نداي باطن خويش است ٬ به صحراي كربلا خواهد كشاند. وانسان ٬ اگر انسان باشد و به وجدان خويش رجوع كند٬ نداي «هل من ناصر» سيدالشهداء را از باطن خويش خواهد شنيد كه ميثاق فطرتش را به او گوشزد مي كند. اين پيمان كه پيمان ازلي است ٬ هر آن در عمق باطن مومن تجديد مي گردد و اگر انسان سر از تبعيت شرايط بپيچد و به خود وابستگي هايش پشت كند٬ به اين عهد نخستين رجوع خواهد كرد و آن گاه گذشته و آينده به هم پيوند مي خورند و انسان بر آغاز و انجام تاريخ شهادت خواهد داد.
آنها اين پيوند تاريخي را در اعماق وجود خويش احساس كرده اند و در پناه قرآن به ياري حسين (ع) مي شتابند و همين است امانتي كه آسمان ها و زمين و كوه ها از پذيرش آن ابا داشته اند و انسان پذيرفته است٬ اگر نه٬ هيچ از خود پرسيده اي كه چرا بعد از هزار و چند صد سال٬ اين مومنين خود را «راهيان كربلا» ناميده اند؟ مگر كربلا از تبعيت زمان و مكان خارج است كه همه جا كربلا باشد و هر روز عاشورا؟ آري٬ كربلا از زمان و مكان بيرون است و اگر تو مي خواهي كه به كربلا برسي٬ بايد از خود وابستگي هايش٬ از سنگيني ها و ماندن ها گذر كني واز زمان و مکان و مقتضیات آن ها فراتر رود و غل و زنجیر جاذبه های دنيايي را از پاي اراده ات بگشايي و هجرت كني. حب حسين در دلي كه خود پرست است بيدار نمي شود.
آنها اين پيوند تاريخي را در اعماق وجود خويش احساس كرده اند و اين است آنچه كه آنان را به گريه مي اندازد. و اين گريه نشان ضعف نيست٬ عين قدرت است. اين گريه اي است كه تو را به همان عهد نخستين رجوع مي دهد و اين چنين٬ تو را از جاذبه های دنيايي فراتر مي برد و آن چنان شجاعتي مي بخشد كه در پناه حق از هيچ چيز نمي ترسي. اين گريه اي است كه پشت دشمن را مي شكند.

انسان اهل ولايت است و در باطن خويش با حق پيوند دارد. اما آنچه كه او را از حق باز مي دارد جاذبه ي خاك است كه به سوي پايين مي كشد و اين چنين فطرت او محجوب مي ماند و كدورت گناه صفاي باطن او را كه آيينه ي نور حق است مي پوشاند و نورالانوار رب در آن تجلي نمي يابد. اما گريه ٬ گريه آبي است كه اين كدورت ها و كثافات را مي شويد و تو را به فطرت الهي خويش رجوع مي دهد و ديگر باره اهل ولايت مي شوي. بگذار ما را اهل گريه بخوانند. اگر آنها بدانند كه در اين گريه ها چه قدرتي نهفته است٬ خواب بر آنان حرام خواهد شد٬ و به راستي اگر خداوند گريه را به انسان نبخشيده بود٬ هيچ چيز نمي توانست كدورتي را كه با گناه بر آيينه ي فطرتش مي نشيند پاك كند. آنها آن پيوند تاريخي را دريافته اند و همين است كه آنان را به گريه مي اندازد و شب هاي حمله را به شب عاشورا مي پيوندد.
| ||||||||||||||
چه کسی میگوید:
که گرانی اینجاست
دوره ارزانیست
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یک تکه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است "قیمت یک انسان"
----------------------------------------

این روزها خیلی درد دارم ...
این روزها شکستن دوباره و آرزوی پرکشیدن دوباره را تجربه می کنم...
این روزها روزهای غریبی است با حال و هوایی که مرا بیشتر به سمت و
سوی خودم می کشاند و دو راه جلوی دیدگانم را نشان می دهد:
راهی به سمت خدا که با داشتن قلبی رئوف و بخشش از دیگران به دست
خواهد آمد و راهی به سمت نفس که در آن جز طوفان و هلاکت چیزی
نیست...این روزها خیلی ایام سخت میگذرد
بنده های خوب خدا: بدانید که بسیار محتاج دعا هستم...
از خداوند بخواهید جوانه های ایمان در من شکوفا شود و او میهمان
تنهای های خانه دلم شود.
از خدا بخواهید که زهرا "بزرگ" شود.

«خدا یا! خودم را به تو می سپارم که
تنها تو محرم اسرار سر به مهر منی
خدا یا!خودم را به تو می سپارم که
جز تو نیست انیس و همدم و همراهم
تو را می طلبم و تنها
دل در گرو عشق و محبت بی مثال تو می بندم.
آری! با تمام وجود سوگند یاد می کنم:
قسم به ابرهای باران زایت!
سوگند به فرشتگان مقرب و بندگان مخلصت
که هر آنچه از تو به من می رسد و هر آنچه که به من مقدر می داری
مرا به سوی شادمانی و شعف و سرافرازی رهنمون می سازد!
پس چه جای غم و اندوه و حزن و ناسپاسی
از مصایب و شداید روزگار
چون تو با منی.
خدا یا! خودم را به تو می سپارم و نیک می دانم
که با دل سپردن به توست که رنج هایم مرتفع و غم اندوه هایم
فروکش می نماید.
با دل سپردن به توست که
عظمت وجود و مقام کبریایی خویش را از زیر شکنج
بیهودگی و حقارت به در آورده و آن را در انتظار تمامی آفریدگانت
به نمایش خواهم گذارد
با دل سپردن به توست که...»
به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست...
گاهی وقتها خوب است که از هم خبر بگیریم... اصلا این قانون انسانهاست که
وقت ناراحتی و غم دست محبتی به سراغشان بیاید و اندکی تسلی بخش خاطر
آزرده شان شود گاهی وقتها باید به حرفهای یکدیگر گوش دهیم تا بدانیم و باور
کنیم این نکته را که هنوز چشم و گوشمان صدای دوست و انسانی همچون ما را
می شنود...
امشب باید مرهم شویم بر زخم های دل همه انسانهای تنهای غریب... برای همه
آنهایی که قصد دارند حدیث غم هایشان را روایت کنند

...............................................
دخترک به اتاق دربسته خود می رود و در حالیکه آرام و بی صدا اشک میریزد
ملتمسانه بر روی سجاده اش می نشیند و نجوا کنان با خدای خود حرف میزند؛
گاهی آرام و گاهی تند و باشتاپ . آه می کشد و اشک میریزد اما دردواژه های
او از جنس چیست که خواب را از چشمانش ربوده؟ ...و او را به کنج اتاقکی تیره
و تار کشانده بود آشیانه ای که در آن محبوس بود و زیر سقفش رنجور و ماتم زده!
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
ای گرداننده دلها
ای صاحب نعمت و بیان...
ای ارجمندترین دوستی که می توان یافت ...
ای راهنمای کسی که از او راهنمایی می خواهد...
-چراغ های روشن امید همه خاموش شده اند ، دیگر نوری نمی تابد و صدایی از
جنس پرواز امید را بر دلم زنده نمی سازد
دلم میخواهد روی این خاک مخاطبی از جنس خود داشتم و حرفهایم برای او
معنایی داشت...
کجاست انسان تنهای غریبی که از لباس تن در آمده و "خود" را کنار گذاشته و
یکه و تنها شب و روز با چشمی گریان سوگوار از دست رفتن روزهای خوش وصال
است...
خدا یا دلم می خواست چنان روزهای قبل مرا به سوی خود میخواندی و من
شتابان و عابدانه به سوی تو می آمدم و لیلی تو میشدم و مگر نه این است که
من و تو عاشق و معشوقیم ...
ای معبودم چقدر دلم می خواهد برای باری دیگر با وجودی خالص در ملکوت تو
بنشینم و به فرشتگان درگاهت درود و سلام بفرستم ، سلامی با نهایت اخلاص و
سرشار پاکی ها ، آنچنان که آنها جوابم را به نیکی بدهند...اما افسوس ای خدای
خوبم نمی دانم بخاطر کدامین گناه اینچنین در خود فرو رفته ام.
تا به کی از آن احساس خوب و لذتبخش با تو بودن دور خواهم بود، چقدر درد
هجران از تو را تحمل کنم.
چقدر باید انتظار دوباره برای رسیدن به آن روزهای خوب را بکشم

بار الها مرا دریاب ! نگذار شکستنم تکرار شود و صدای فریادم به گوش بیگانه
برسد... می دانم که" خود" مانع دیدار هستم...اعمال زشت و قبیحانه ام بین
من و تو دیوار کشیده اند...
دیگر از خود خسته ام و از چشمانم جز اشک نمی بارد...
می ترسم دیگر هیچگاه به تو نرسم و تو با عشق بی شائبه خودت شاخه های
نادانی ام را هرس نکنی...
آری خسته ام نه ناامید ، خسته از دویدن های بیحاصل ، خسته از فریادهای بی
پاسخ.
آری دل شکسته ام ، دلم گرفته از غربت و تنهایی خویش...
هان ! دلم از خود گرفته ، دلم می خواهد عصیان کنم عصیان بر علیه هر چه غیر
اوست...
عصیان
عصیان
عصیان
عصیان
............................
پ.ن.1: کسی که بداند و بفهمد مفهوم درست زیستن را و از خواب برخیزد و بیدار
شود؛ دلش می خواهد زودتر از خود رها شود و به حقیقت مطلق برسد...
به راستی که همه زشتی ها و پلیدیها و موانع رسیدن انسان به خدا در همین
خودپرستی هاست.
به امید روزی که "خدا"ی حقیقی و بزرگ را جای "خود" حقیر و کوچک بگذاریم و
به حرم دوست واصل شویم.
پ.ن.2:در سکوتی که دلت دست دعا باز نمود، یاد ما باش، که محتاج دعاییم هنوز
..............................................................................................................
ضیافت یک ماه بندگی معبود گوارای وجودتان.
عید بر شما مبارک

همسفر کوله بارت را ببند
شاید این چند سحر
فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم
و بشناسیم خدا
و بفهمیم بسی محتاجیم
ای سبکبال
درین راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدای شدنت
هرگز از یاد مبر
من جا مانده بسی محتاجم

مرگ،نقطه است،زندگی،خط.
مرگ؟
چه حرف ها می زنی!
ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم:
همسفر،همراه،هماهنگ،هماواز،همراز...
مرگ به من شبیخون نمی زند.
پاورچین پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد
آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می گذارد
و می گوید:دیگر بخواب!وقت خفتن است
زمان خواب دیدن است،خواب های خوش...
من پیشانی اش را می بوسم
و می گویم: برای خفتن، آسوده و بی دغدغه خفتن آماده ام...
می دانم مرگ به من شبیخون نمی زند.برایم قداره نمی کشد
جنجال به راه نمی اندازد. نمایش نمی دهد.
با چشمان سرشار از خشم
بالای سرم نمی ایستد. چقدرنرم سرش را روی باشم می گذارد...
باز می آیم. به مرگ، فرصت می دهم. پشت میز کارم می نشینم
بیست و یک خودنویسم را پر از جوهر می کنم.آهسته و بی خیال.
نوک مدادهایم را برای یادداست نویسی تیز می کنم
بسته عظیم کاغذهایم را پیش رویم مرتب می کنم
من اینک آماده ام
********

مرگ؟
چه حرف ها می زنی!
مرگ، چه ربطی به زندگی دارد؟ و به مؤمنانه کار کردن؟
مرگ، نقطه است، زندگی، خط.
خط با نقطه آشناست.من با مرگ، رفاقتی خدشه ناپذیر دارم.
من اما ترک نوشتن نکردم اگر
نه به خاطر ایستادن، خیره سرانه ایستادن، در برابر مرگ بود
که همچون قطره ای ست در انتهای اقیانوس
دوستی با او، تذکری ست باقی
شب از تاریکی نمی ترسد
روشنایی من امشب از ماه تمام است.
فردا دوست دارم که از طشتی پر از شمع روشن باشد.
من با مرگ سفرها کرده ام
و گفت وگوها و آوازها خوانده ام و سرودها...
********
تو صدای آواز مرگ را
از آن سوی پرچین های مهتابی شنیده ای؟
من، روی یک نقطه، هزار بار معلق زده ام.
مرگ، به راهی که دوست دارد می رود
گیرم که من نیز به دنبال او.
مرگ، اما ضعیف است. دست و پا می زند، جان می کند، تقلا می کند
و در پایان، سرشارانه، راه نفس را می بندد.
من تقلا کردنش را دیده ام
-انگار که خواب بد می بیند. و دلم برایش سوخته است
و دستش را گرفته ام تا لحظه ای آرامش احساس کند.
از مرگ بپرس چرا پشت درایستاده است؟
با آن رفاقت طولانی که من با او دارم
و همیشه داشته ام و جای سرش، هنوز، روی بالش من، گود افتاده است؟
از مرگ، چیزی بپرس!
من روی نقطه می رقصم. روی نقطه معلق می زنم
روی نقطه آواز می خوانم. چه بی صدا نفس می کشد
جنجال، کار اطرافیان است
همچنان که پچپچه. همچنان که اشک ریزی های ظاهرأ پنهانکارانه.
من امروز به«نایب»می روم. بچه هایش را دوست دارم
کباب لقمه سفارش می دهم. وقتی به خانه بازگردم
-اینطور زیر بغلم را نگیرید
و نشان ندهید که مرگ با من خصومتی دارد.
باز می نشینم به نوشتن. هیچ چیز بازم نمی دارد، نا امیدم نمی کند.
مرگ؟
چه حرف ها می زنی!
متنی که در بالا مشاهده کردید نوشته ای از زنده یاد نادر ابراهیمی
که در سال79 در حالی که در دوران بیماری به سر می برد نوشته شده
است،تصور زیبایش از مرگ مرا بر آن داشت که اندیشه زلالش را در
این فضای مجازی تکرار کنم.

با شوری کامل و تمام ، جوینده خدا باش
ای جوینده راه حق و سالک دیدار با خدا؛
اگر طلب خداوند حقیقی باشد ، همه وجود تو درگیر یافتن او خواهد شد.
آنگاه حاضری هر بهایی را بپردازی و هر چیزی را برای یافتن او به مخاطره بیندازی
زیرا میدانی که خدا زندگی توست.
با شوری کامل و تمام ، جوینده خدا باش اما هنگامی که رسیدی ، آرام به ساحت او وارد شو
و ناپدید شو. مبادا که احساس کنی که رسیده ای .
زیرا این آخرین وسوسه ی نفس برای ساقط کردن توست.
این ظریف ترین حیله ی نفس است.
نفس تو می خواهد چنان قیافه بگیری که دیگران بدانند که تو نفس خود را سرکوب کرده ای.
نفس تو می خواهد به دیگران نشان بدهی که اکنون به خدا رسیده ای.
اگر فریب این حیله ی ظریف نفس را بخوری ، باز خود را در ابتدای راه می بینی.
تا فضل و عقل بینی ، بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم : خود را مبین و رستی
در آستان جانان ، از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
-----------------------------------------------------
سلام دوستان عزیز و بزرگوار نمیدونم الان که دارید این مطلب رومی خونید در چه حالید ؛
اولا بابت امتحانا به همگی خسته نباشید میگم و امیدوارم خاطرتون از هر لحاظ آسوده و آروم باشه
و رها و شاد باشید.و چشمانتان با سربلندی و عزت بخندد.
و لحظه های سبکبالانه تا آسمان پرواز کردن و با امید و تضرع با خداوند سخن گفتن را داشته باشید.
عزیزان آن چیزی که همیشه به آن باور دارم و روز به روز هم مستحکم تر و با ایمانی
بیشتربهش چنگ میزنم ؛ هیچ کس از ثانیه ای بعد خبر نداره شادی و خوشبختی بسان
لحظه ای به غم و یاس و بدبختی تبدیل می شود.
در این دنیا هیچ چیزی پایدار نیست... بخاطر امور دنیایی خودمون رو شرمنده خدا نکنیم.
به اموری دلبسته نشویم که روزی از ما جدا بشود .ای دوست من به راستی آن زمان
که پیمانه عمرمان لبریز شود و پوچی داشته هایمان برای آن سفر بزرگ بر ما آشکار
شود پشیمانی چه سود دارد...
سعی کنید رابطتون رو با خداوند که محبوب دلهاست روز به روز رونق ببخشید.
تنها اوست که با ما میماند... فقط خداوند قادر است اشک چشمانتان را با مهر و توجه
خود محو کند و لبتان را به رضایت و خنده بگشاید...
دعا برای سلامتی و فرج امام زمان علیه السلام یادتون نره
لحظاتی که دستانتون به ستاره میرسی برای ما هم دعا کنید.
آروم و پرستاره باشید .یا علی

خدا یا مرا دو چشم اشکبار بخش ...
که دل از ریزش اشک هایی که از بیم تو می ریزد
شفا بخشند پیش از آن که اشکها خون
و دندان ها آتش شود.
حضرت محمد(ص)
-----------------------------------
خدا یا !
قلبم تشنه ی نور و عشق توست !
هر روز در افکار و آرزوهایم به سوی من بیا ...
در رویاهایم ،در خنده ی نشسته بر لبانم
و در اشک چشمانم به سوی من بیا...
در عبادت و کارم ،در زندگی و مرگم ،
به سوی من بیا...
و با رحمت و عشقت با من باش!
*سادو واسونی*
-------------------------------
کویر !
صحرای بی کرانه ی عدم ، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول ، آسمان!
کشور سبز آرزوها ، چشمه ی مواج و زلال نوازش ها، امیدها و
انتظار !
انتظار !
انتظار !
و خدا از «بودن» بیشتر «بود».
*شهید راه حقیقت: دکتر شریعتی*
-----------------------------
پ .ن یادمان باشد: جایی که راه نیست خدا راه می گشاید
انسان مومن در همه حالات به خداوند توجه دارد
و از همه چیز این دنیا برای رسیدن به کمال مطلق
و حقیقت استفاده می کند...
بیایید توکل به معبود و توسل به اهل بیت را بیاموزیم
تا زندگی برایمان پوچ و بی معنا نشود
و لذت های واقعی زیستن بهر او را بچشیم
دوستان عزیز و بزرگوارم مبادا غمی بر خاطرتان نشسته:
در پس هر رنج و سختی در زندگی رازی نهفته است ...
امیدوارم از امتحان های خداوند سربلند بیرون بیاییم
بیایید عاشقانه و عارفانه زندگی کردن را بیاموزیم.
در این شبها اگر باران چشمانت فرو ریخت ،
کویر قلب ما را هم دعا کن...
کجا رفتند انصارالحسین...

آری وقت است پرده از روی جهل کنار زنیم و به خود آییم...
خدا یا نمیدانم برای چه حادثه تلخ تاریخ دوباره تکرار شود و حق و باطل آنچنان
از هم دور شوند که یافتنشان دشوار شود و میانشان ستیز شود...
و راه حق جویان درگاهت و دوستانت آنقدر برای اکثریت بی درد بیگانه شود
که ابلهانه با آنان به دشمنی و ستیز برخیزند و علیه ارزش ها و آرمانهای والای
انسانیت قیام کنند و چشمانشان آنقدر برای دیدن "حقیقت" کم سو شود که با
دشمنان خدا از در دوستی وارد شوند...
ای مردم نکند چشمهایمان را آنقدر محو سراب کرده ایم و به تماشای غیر
ایستاده ایم که دیگر با حق پیمان ( یاری کردنش را )نمی بندیم...
و فریاد محزون و غریبش را در دنیای پرزرق و برق مان نمی شنویم...
چه کرده ایم با خود که دیگر پذیرش خداخواهی را نداریم و زندگی یمان پر شده
از بیهودگی ها و هراس و تردید و طغیان ارزش ها و شکوه و درد سوزناک
اندیشه های راستین و اراده محکم و استوار از خود تا به خدا رسیدن را...
نکند حق روز قیامت شفاعتمان را نکند و ما با ماتم و مویه کنان فریاد
"واحسرتا واحسرتا"را سر دهیم که ایکاش برای امروز خود توشه ای
داشتیم و خود را برای این روز بزرگ آماده می کردیم و به خود
ظلم "بی اویی" روا نمی داشتیم ...
ای مردم نکند چنان کوفیان مضحکه عصر خود شویم
و روزی فرا برسد که نزد علی (ع) و فرزندانش از سر شرم و اندوهی
جانکاه نتوانیم سر بلند کنیم ...
مگر از یادمان رفته ما آمده بودیم با یاری امام خود جواب سیلی زهرا (س)
را از مشرکان و ملحدان تاریخ بگیریم و نگذاریم دیگر کسی با خاندان محمد(ص)
دشمنی و ستیز کند...
خدا یا کجا رفتند انصار حسین که امام و حجت خود را یاری کنند و
مرهم تنهایی و غربت بزرگ مردی از آل محمد(ص) باشند او که برای
پاک زیستن انسانهای سراسرجهان تلاش می کند و بار سنگین رسالت
را بر دوش می کشد و عشق به هدایت او را بر آن داشته
که بر این جدایی و فراق صبر کند ...
انسانها را چه شده که دیگر سراغی از او نمی گیرند ( از اویی که نور مطلق
است و صراط مستقیم با اوست که معنا می یابد) حتی زمین هم در جدایی او
میگرید و آسمانیان و افلاک برای ظهورش ذکر فرج می خوانند و انتظار آمدنش را
دارند... هیچ می دانید آنان هم که آسمانی شدند و شهد شیرین شهادت
را نوشیدند انتظار آمدن او را می کشیدند و آنقدر جهاد اکبر و اصغر کردند
و در ره آزادی و آزادگی کوشیدند
که خدایشان به آنان پر پرواز داد و همنشین آسمانیان ساخت.
--------------------------
شاید دیگر وقت آن رسیده با خدای خود لبیک کنیم
و علی زمان خود را دریابیم و حسین وار و زینب وار زندگی کنیم
و به فریاد ارزش های بلند انسانی که فراموش شده اند برسیم
و هر آنچه که در آن "منی" است را تکبیر گوییم
و آنقدر در هوای دوست دم بزنیم که لایق سرای جاویدان او شویم
و با عزت و سربلندی دیده از این جهان کوچک فرو بندیم
و به عالمی بزرگ تر و زیباتر برویم به آنجا که برگ درختانش سبزتر
از اینجاست و آواز خوش پرندگانش نوید بخش جهانی پاک وزندگی
آرام است ...
التماس دعا
سلام ! حالت چطوره ؟ چرا غمگینی؟
بگذار رازی را که در اغاز به وجود آمدنت به تو گفتم
و تو آن را فراموش کردی
دوباره به خاطرت بیاورم:
توبزرگترین معجزه من هستی
تو بزرگترین معجزه من هستی
این جملات اولین جملاتی بودند که تو شنیدی و بعد تو گریستی ......
همه گریه میکنند!
تو آن روز مرا باور نکردی !
چطور ممکن است تو یک معجزه باشی
وقتی که اعتماد به نفس لازم برای قبول شکست را نداشتی!
چطور ممکن است تو معجزه باشی
در حالی که در بند دروغ و تباهی و فکر کسب روزی فردا بودی؟
کافیست . گذشته ها گذشته و دیگر بر نمیگردد .
می دانی تا کنون چند پیامبر چند اندیشمند چند شاعر چند هنرمند چند
فیلسوف سخنان مرا برای تو باز گو کرده اند؟
را ههای درستکاری را به تو یاد داده اند ؟
آیا تو به این حرفها عمل کرده ای؟ ........
عیبی ندارد من هنوز به تو محبت دارم و با تو هستم .
من دستم را برای یاری تو دراز کرده ام .
تو امانت من در زمین هستی !
تو هدفت را که رسیدن به آرامش بود فراموش کردی .
تو تمام چراغهایی را که برای رسیدن به عزت راهنمای تو بودند
خاموش کردی !
پس گم شدی و وحشت کردی ....
آنگاه گریستی بر بخت بد خود نفرین کردی
و نخواستی قبول کنی آنچه بر سرت
آمده نتیجه افکار کوته خودت بوده .
در عوض دنبال کسی می گشتی که همه چیز را به گردنش بیفکنی
و چه زود او را یافتی:
پس مرا متهم کردی !!!!!
تو گفتی همه نا کامیها در زندگیت خواست خدا بوده !
اما گوش کن عزیزم:
من به تو قدرت تفکر دادم
من به تو توانایی عشق ورزیدن دادم
من به تو توانایی خواستن و آرزو کردن بخشیدم
من به تو خندیدن و گریه کردن عطا کردم
من به تو قدرت ساختن و خلق کردن دادم
من به تو اجازه دادم با دعا کردن با من سخن بگویی
من آنقدر تو را بخشیدم که خودت حیرت کردی
تو بزرگترین معجزه من هستی .........
دیگر بس است .......
نزد من آی تا تو را به آرامش برسانم
شمع ها را بیافروز و میهمانی بده
تو دوباره متولد شدی
آماده پرواز شو .......تو پرواز میکنی
تا هر جا اراده کنی اوج میگری!
دست من پشتیبان همیشه توست !
دستت را در دست من بگذار
او در آرزوی من است و من در اشتیاق او،
ولی زنهار! که در بین ما
رقیبی است که بی نوایی ارمغان اوست.
او بی رحم است و مغرور،
پر ز نیرنگ و فریب.
نام او جسم است.
او که همواره در پی ماست و
چونان نگهبانی بر ما می نگرد،
و معشوق مرا پریشان می کند.
محبوبم رادر جنگل ها
زیر درختان و در کنار دریاچه می جویم و او را نمی یابم،
چرا که جسم
او را به شهر پر غوغا کشانده و
بر تختی لرزان از ثروت دنیا نشانده است.

من نامش را به آوای دانش و ترانه خرد
بانگ می زنم،
و او صدایم را نمی شنود، که جسم
در سیاه چال خودبینی که مأمنی است بر حرص و آز
او را در بند کرده است.
من در پی او به دشت های شادکامی گام می نهم،
ولی جز خود کسی را نمی یابم، که رقیب
در غار شکم بارگی و حرص، او را به اسارت کشیده
و زنجیر سنگین طلا بر پای او نهاده است.
سپیده دمان که طبیعت لبخند بر چهره دارد
نامش بانگ می زنم،
ولی او نمی شنود، که افراط
بر چشمان خمار او خوابی بیمار گونه نهاده است.
شامگاهان آنگاه که سکوت بر تخت است و گل در خواب،
نامش به آواز خوش می خوانم،
ولی او را پاسخی نمی یابم
که هراس از فردا
بر اندیشه اش سایه افکنده است.
او عشق من در دل دارد
و مرا بدان سان می خواهد که خود می طلبد،
ولی مرا جز آن طور که خواست خداوند است نمی یابد،
او در کاخی از شکوه خویش مرا می جوید
که بر استخوان دیگران بنا نهاده است.
او از میان دریایی سیم و زر
در گوش من نجوا می کند،
ولی مرا آن گاه می یابد
که به سرای ساده ای که خداوند
بر لب جویبار مهربانی بنا نهاده است رو نهد.
او می خواهد در ثروت حیرت انگیزش با او شریک شوم
و من دست از گنج الهی نمی شویم
و ردای با شکوه خود از تن بر نمی آورم.
او در جستجوی نیرنگی است تا سخن خویش گوید
و من تنها در پی کلام قلب اویم.
او قلب خود را در دخمه ای تنگ زخم می زند
و من قلب او را سر شار از عشق می سازم.
محبوبم، از رقیبم جسم آموخته است
تا چگونه فریاد بر آورد و گریه سر دهد.
من به او می آموزم تا چگونه با چشم روح بر همه مخلوقات
اشک مهربانی و بخشش جاری کند
و از میان اشک هایش
آهی از رضایت و خرسندی بر آورد.
انسان، معشوق من است
و من می خواهم تا از آن او باشم.
به یاد مولا علی...
واین امام راستین،شیر پیروز روزهای مدینه، و روح تنها
ودردمند شب های نخلستان، که رسالت خاصی در تاریخ
دارد،اکنون از همه وقت ناشناخته است، و کاش ناشناخته
بود که بد شناخته تر است.
* دکتر علی شریعتی*

قسم به خدای کعبه که رستگار شدم...
نیمه شب به طرف نخلستان می رود
آنجا هیچ کس نیست
مردم راحت آرمیده اند
هیچ دردی آنها را در دل شب بیدار نگه نداشته است
و این مرد تنها، که روی زمین خود را تنها می یابد
با این زمین و این آسمان بیگانه است
و فقط رسالت و وظیفه اش، او را با جامعه و این شهر پیوند داده است.
ولی وقتی به خودش بر می گردد می بیند تنهاست.
شبانه به نخلستان می رود.
و باز برای اینکه ناله او به گوش هیچ فهم پلیدی وهیچ نگاه آلوده ای نرسد،
سر در حلقوم چاه فرو می کند و می گرید.
این گریه از چیست؟؟!
افسوس که گریه او یک معما برای همه است، زیرا حتی شیعیان او
نمی دانند علی چرا می گرید ...
از این که خلافتش غضب شده؟!
از این که فدک از دست رفته؟!
از این که فلانی روی کار آمده؟!
از این که او از مقامش؟!
از این که همسرش را...؟، از این که...؟، از ...؟!
درد علی علیه السلام دو گونه است:
یک درد، دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش
احساس می کند و دیگری دردی است که او را تنها در نیمه های
شب های خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده
و به ناله در آورده است.
ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس
می کند.اما این درد علی علیه السلام نیست، دردی که چنان روح
بزرگی را به ناله در آورده است تنهایی است، که ما آن را نمی شناسیم!!
باید این درد را بشناسیم، چرا که علی علیه السلام درد شمشیر را
احساس نمی کندو ما درد علی را احساس نمی کنیم.

چومجنون یافت جا در تیره ی خاک
بر او آمد ندا از ایزد پاک
که ای مجنون چه آوردی به درگاه؟
بر آمد از دل مجنون یکی آه
نه ای از کرده های خویش آگاه
به من گویی چه آوردی به درگاه؟
مرا با جغد شوم همخانه کردی
مکان ومنزلم ویرانه کردی
بدارالملک هستیم چه دادی؟
چه منت بر من مسکین نهادی
به بالینش نکیر ومنکر آمد
در آندم دو فرشته حاضر آمد
بدستش بود عمود آهنینی
بگفت ربت که ودینت چه دینی؟
بگفتا رب من والله لیلیست
که جانم از غم عشقش طفیلیست
ندا آمد که او را وا رهانید
به جنت نزد لیلایش نشانید
که لیلی خود منم مجنون من اوست
سراسر ورد و ذکرش جمله یا هوست
چو مجنون جلوه ی حق را نظر کرد
ز دل این ناله ی مستانه سر کرد
تو پنداری که من لیلا پرستم
من آن لیلای لیلی را پرستم
حقیقت لیلی مجنون تویی تو
که بر خود واله ومفتون تویی تو
الهی حال چومجنونم عطا کن
زعشق لیلی ام انگشت نما کن
بلا گردان خوبان کن دلم را
وجودم را، سرشتم را، گلم را
اگر(خُرم) درآیی در ره عشق
و راُفتی همچو یوسف در ره عشق
غرض ما هم زمجنون یاد کردیم
روانش را ز لیلی شاد کردیم
می خواهم دل باشم ، مرز انسان...
می خواهم چکاد باشم ، تا جز بلند گرایان روشن با غرورم در نیامیزند ،
و جز تندرهای وحشی در پیشگاهم به نیایش نایستند ، و جز صرصرهای
نستوه ، آرزوی گذر بر پایگاهم نداشته باشند.
می خواهم کویر باشم ، تا جز ساحل چشم اندازها ، کسی پایانم را نیابد ،
و جز شرنگ سوختۀ آفتاب ، چیزی سیرابم نسازد، و جز شبهای سیهزاد فرتوت ،
دیگری آشنای لحظه هایم نباشد.
می خواهم افق باشم ، تا سیراب کنندۀ کویر بر تشنۀ نگاهها گردم ، و افسونگر
ناامیدان شوم ، وسرگردانیهای طبیعت را مرزی باشم.
می خواهم سراب باشم ، تا اگر مردمی ، به گمان آب ، به سویم شتافتند ،
زودم بشناسند ، و خویشتن را به دامن تلألؤ دروغینم نیفکنند ، و حاصل هستیم
را یک نیستی پرشکوه بینند.
می خواهم گردباد باشم ، آوارۀ داغ کویرها ، و دیوانۀ مسخرگی حدها و مرزها.
می خواهم جادۀ تهی باشم ، تا گام رهگذران عبوس ، سینه ام را نفرساید ،
و گفتگوی تارمایۀ عابران به گوشم ننشیند ، و غبار کاروانهای غمستان
کویرها به چشمم نریزد.
می خواهم تکدرخت باشم ، در دامن دره ای ایستاده ، و بر رهگذر ابهام
طبیعت ، چشم دوخته ، و هوسهای زود گذر را به مسخره گرفته.
می خواهم دشت باشم- سینۀ گستردۀ طبیعت ، و راز دار هزاران رهگذر غم آجین
و کاروان افسوس- تا نسیمها بر جانم بوزند ، و پرندگان سینه ام را هوسگاه پرواز
خویش سازند ، و حیوانات وحشی برای آشفتن سکوت لذیذم تحمل رنج فریاد کنند.
می خواهم جویبار باشم ، تنها گوش خستگی ناپذیر از زمزمۀ آبها ، و تکاپوی
ریگهای نرم و امیدوار...

می خواهم توفان باشم ، تنها خروشی که می تواند در برابر سکوت دریاها
خودنمایی کند، و تنها سکوتی که می خواهد خروش گردابها را بپذیرد.
می خواهم روستا باشم ، تا شبهای آرام ، و روزهایی بی تفاوت ، همدمم گردند ،
حاصلها در دامنم برویند ، و شباهنگهای دربدر ، دامن شبهایم را به آتش
((حق حق)) خویش بسوزانند.
می خواهم سنگر باشم ، تا قلب یک فداکار وطن ، در میان کالبد سختم
بتپد ، و یک دریا آتش پاس و امید و پایداری ، استخوانهایم را ملتهب سازد ،
و گهگاه غرور عشقی بر سرم سایه اندازد.
می خواهم صبح باشم- چشم باز هستی ، و بطلانگر جادوی تاریکی - تا سیل
پرتو و امید، به هر سو روان سازم ، و همۀ حرکتها را با یک اشاره گسیل دارم.
می خواهم غروب باشم - فروتنی طبیعت و آوارۀ بیکرانها - تا غمگسار مهربان
درد آشنایان شوم ، و شورزای هنگامۀ سوزان نومیدان گردم ، و شعلۀ آشنا سوز
غریبان باشم.
می خواهم بهار باشم ، تا با رسیدنم هستیهای دروغین رسوا شوند ،
و هستهای هست باز شناخته گردند ، حقیقت هستی را بشناسانم ،
و شناسای رویشها شوم.
می خواهم خزان باشم ، تا گرمی غمهای لذیذ را احساس کنم ، و به دلها نومیدیی
گرمتراز امید دهم ، و بنگرم که حاصل بهاران را به پایم ریزند ، و گلستانها عریان به
پذیرایم خیزند.
می خواهم یک آشیانه باشم ، در غروب زمستان ، بر شاخی بی برگ و در گوشۀ
باغی غریب ، تا نجوای هستی را ، دور از همۀ هیاهوهای فریبناک ، بشنوم ،
و تردید تجردهای کاذب را از خود دور دارم.
می خواهم شمع باشم ، تا با اشک آتشزاد خویش ، سوزستان سینۀ عاشقی
را تسکین دهم ، و سیاهی دیوانۀ شب دردمندی را به هراس اندازم ، و سوسوی
حقیری به سوی راهکهای امید کشم.
می خواهم پروانه باشم ، تا نقد ناچیز هستی را در آشیانۀ شکوه روشنایی در افکنم ،
و جان تاریک به شعلۀ عشقی بر افروزم ، و غرور جان ستان شمع را به اوج رسانم.
می خواهم غم باشم ، تا به دلهای از جان عزیزتر بنشینم ، و در غرقاب طبیعت ،
زورق وفای مقدس باشم ، و شبهای بیفرجام و روزهای سیاه را از اندوه
تهیدستی رهایی بخشم.
می خواهم احساس باشم ، روح ادراکها.
می خواهم دل باشم ، مرز انسان.
می خواهم نگاه باشم ، پیامبر دلها.
می خواهم عشق باشم ، فروغ نگاهها.
می خواهم وفا باشم ، بهار عشقها.
می خواهم امید باشم ، راز وفاها.
می خواهم اشک باشم ، افسون امیدها.
می خواهم شعر باشم ، اشک سخنها.
می خواهم غزل باشم ، سخن اشکها.
می خواهم حماسه باشم ، معبد دلاوریهای پروا نشناخته.
می خواهم راز باشم ، تنها چیزی که جای می خواهد.
می خواهم فلسفه باشم ، مهیب ترین سر بندیی که اندیشمندان برای خود به وجود آوردند.
می خواهم پند باشم ، مظلومترین دوست هر کس.
می خواهم سوز و آه باشم ، می خواهم نغمه باشم ، خروش باشم ، شبگیر
و سپیده باشم ، باران و ژاله بار باشم ، و سرانجام یک سیل باشم که به هر چیز
رسم ارج هستیش را به گوشش بخوانم ، و با این بی درنگ لحظه ها ،
درنگ نشناسم ، و سینه سپر هیچهای هیچ کنم ، تا کم کم در دامن دشتی
بیفتم ، و خلاصه شوم ، و به برکه ای در آیم ، و منجمد گردم ، و با نوازش مهتاب
شکل گیرم ، و با غرور کوهها به راه افتم ، و با صفای نغمه ها به خود آیم ،
و با دیدن شتاره ها به دوری راه خود پی برم ،
و در خم و پیچ ماهورها ، بغرنجها را لمس کنم ، و نا گهان طلایه داری یک روح آواره ،
به سوی شهر بیایم ، تا شهر را ببینم ، یعنی : دیار انسانها را ...
*برگرفته از کتاب : فریاد روزها *
*مولف: محمد رضا حکیمی*
دیگر این خانه مرا تنگ بود /زندگی بی شهدا ننگ بود
دیگر این خانه مرا تنگ بود /زندگی بی شهدا ننگ بود
به خاطر عشق است که فداکاری می کنم
به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم
و او را می پرستم
و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است
زیباتر از عشق چیزی ندیده ام
و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.
*شهید دکتر مصطفی چمران*
گفتند شهید گمنامه.
پلاک نداشت ،
اصلا هیچ نشونه ای نداشت ،
امیدوار بودم روی زیر پیراهنی اش اسمش رو نوشته باشه ،
نوشته بود:
« اگه برای خداست بگذار گمنام بمانم »
پیکر مطهر سه شهید گمنام هشت سال دفاع مقدس از شهرستان کلاله از توابع استان گلستان

شهدای گمنام دانشگاه آزاد
شهدا را به خاک نسپاریم به یاد بسپاریم
دعا برای سلامتی و فرج حضرت مهدی(ع) یادتون نره
گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم
را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ،
آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام
لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام
که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش
می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از
آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر
زنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی،
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر ازهرچه
هست از این راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم
کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،
می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول
درد که تنها اینگونه شد که صدایم کردی
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر
صدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی
دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرارنمی کنی
و گرنه همان بار اول شفایت می دادم...
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت
بر دل خون من دمی، دیده نظر نمی کند/بر لب خشک من نمی دیده تر نمی کند
سوخت زعشقش این جگر/نیست مرا ز خود خبر
آهن و آتشم دگر هیچ اثر نمی کند/در سر من هوای او، جان و تنم فدای او
گرده باد زین من کینه خصم دین من /دل شده بار جای او،خوف و خطر نمی کند
سینه آهنین من فکر سپر نمی کند
خون گلوی عاشقان، آب وضوی عاشقان/زانکه به کوی عاشقان عقل گذر نمی کند
بیهده نیست عاشقی وای که چیست عاشقی/بی خبریست عاشقی عشق خبر نمی کند
کار خداست کار ما دامن غیر کن رها/کار خدا بکرده را، دست بشر نمی کند
جمله زبان و بی سخت سوز چو شمع و دم مزن /جز به درون خویشتن شمع سفر نمی کند
قیصر امین پور

این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد
می زند باید گذاشت و گذشت...
باید کم کم باور کنیم (هرچند بر خود دشوار بدانیم این نکته را) "یاد خدای حقیقی"
در عصر حاضر دارد محدود می شود و جایش را بت هایی گرفته که جز رنگ و
لعابی بیهوده نیستند.
در این زمانست که رسالت انسانی حقیقت جو معنا می یابد و حس مسئولیت
در قبال پایمال نشدن ارزش ها و حفظ ایمان و عقیده در گرد باد نیسان و
فراموشی رخ می نماید. آنان که بیدارند و هنوز چشمانشان برای دیدن
حقیقت کم سو نشده است برای هوشیاری و از یاد نرفتن عهدهای انسانی
و تشخیص حق از باطل مسئولند.
مبادا در مقابل ضدارزش ها آنقدر سکوت کنیم که برای کسی دیگرفریاد
معنا نیابد و همه خواب را به خود هدیه کنند و روزی فرا برسد که دیگر کوری
و کری خویش رانپذیرند. هیهات از آن روزی که باطل لباس خوش بو و معطر حق
را بر تن کند و حق بیگانه شود و صدای فریاد غم زده اش در میان مردم به
"روزمرگی" خو کرده و با معجون تلخ و ننگین " غفلت "عجین شده و با لباس حقیر
و کوچک" کوته اندیشی ها"آراسته شده گم شود و بی پاسخ بماندوای که در آن
روز انسان گم شده امروز باید دچار چه مصیبت هایی شود ...
عجب تاوان سختی می خواهد برای آنان که هیچ وقت نخواسته اند بینا شوند ...
......................................
روزگاری همه خدا را می شناختند ، از غفلت فاصله داشتند،منیت را برای خود
عفریتی بزرگ می شمردند ، سبک بالانه عشق را تفسیر می کردند و در
جستجوی بزرگی و کمال بودند ...و زمان هرچند کم را برای دیدن خودشان
از نگاه "من راستین"و در زیر نقاب مصلحت اندیشی های حقیرانه اختصاص
می دادند(تا شاید باورشان شود آن خود حقیقی که باید نیستند و به سراغ
خود بروند) و واژه ها را همانگونه که بود می شناختند و می پرستیدند اما
افسوس امروز کم تر کسی سراغ خود را از آینه ها می گیرد، گویی همه با
خود بیگانه شده اند و آینه زلال و شفاف همه ترک برداشته و شکسته است،
عده ای هم آن را به گوشه ای انداخته اند تا راحت تر زندگی کنند و
خاطرشان از هر جهت آسوده باشد و دچار درد وجدان نشوند.
آری انسان امروز گرفتارغرور و منیت و خودبرتربینی در حد ابتذال شده است و
معبودهای دروغینی برای خویش ساخته که در هیچ عصری سابقه نداشته
است.
آری ای دوست باید پذیرفت؛ آنچه درشهر ما غوغا می کند سراب است ...
کیست که در جستجوی خانه و کاشانه حقیقی خود رهسپار کوی ها
و برزن ها شود؟ کجاست انسانی که صدای یارب یارب گفتن او گوش شیاطین
و کرکسان را کر کند؟ کجاست جوانمردی که از اصل خود جدا نشود و با صلابتی
علی وارانه در ره عقیده اش گام بر دارد؟ صراط مستقیم ما را صدا می زند
و ما غافل از اوییم .
برای شناخت معبودباید از خود سفر کرد؛ و از انسانهای بزرگی که چراغ راه
زمینیان شده اند تا آنها را از زمین گیر شدن و اسارت و خاموشی برهانند
راهنمایی خواست. از خود آغاز کردن همیشه زیباست (البته به شرطی که
چشمانت را از غبار بشویی و با آسمانیان همصدا شوی). سختی و فراز
و نشیب هایی دارد اما لذت وصال به همه اینها می ارزد.
ای دوست من شاید دیگر زمان آن فرا رسیده که واژه های" پرستیدن" و"
مورد پرستش قرار گرفتن" را تغییر دهیم و از نو بسازیم و راه خویش را بیابیم
و از بازگشت به آن سرزمین امن برای خود آرمان و آرزو و رویاهای متعالی
بسازیم و آنقدر تا اوج سفر کنیم که یکی شدن برایمان معنا یابد .
بیاییم با هم عهد ببندیم چشمان خود را به حقیقت باز کنیم و آمال پوچی را
که برای عمر کوتاه خود ساخته ایم در هم بشکنیم و به خواستنی های کوچک
قناعت نکنیم و ایمان و یقین را به روح سوزان خود هدیه کنیم تا شاید لایق
دوستی با خدا وهمنشینی ملکوتیان شویم.
بیاییم یاد خدا را در همه جای زمین طنین انداز کنیم و آسمانی شدن را
آنقدر فریاد بزنیم که دیگر مهلتی برای شیاطین درون و بیرون نگذاریم .
بیاییم خانه های دروغینی را که برای خود ساخته ایم خراب کنیم؛یادمان باشد
ما فقط یک جا آشیانه داریم و در آن جا آرام می گیریم و آن عالمی ست که
از آن جا آمده ایم آغوش پر مهر خداوند ما را فرا می خواند...
یادمان باشد رسالت ما اینست از زمین به آن دوردستها ی بی نهایت هجرت
کردن را بیاموزیم، شاید روزی فرا رسد که دیگر دیر شود.
..............................
آغاز سال جدید را بر همه دوستان تبریک میگویم.
لحظه تحویل سال برای اول برای ظهور امام عصر و
بعد برای ما دعا کنید.

وصیت نامه شهید دانش حجتی
خواهرم برادرم...
هیچ چیزی زیباتر از برادری،همدلی و مهربانی نیست. هیچ انسانی حق ندارد
همه چیز را برای خودش بخواهد،همه چیز متعلق به همگان است؛جنگل،درختها
رودخانه ها،آبهای خروشان رودخانه ها،کوچه ها وخیابانها اینها تنها هدایایی
هستند که خداوند آنرا وقف بشریت کرده و چند صباحی نیز ما در میان این اموال
موقوفه زندگی می کنیم. بنابراین کاری احمقانه است اگر همه این ودایع زیبا و
شکوهمند را مال خود بنامیم،بلکه همه آنها مال برادران ماست؛برادرانی مهربان
و یکدل و یکرنگ ،پیرامون خود را هر طور که بسود و میلمان بوده آلوده
نکنیم،محیط ما محیط همه مردم است،همه نسلهائیست که پس از ما می آیند.
عزیزم،خواهرم!برادرم آیا امروز هیچ فرصتی برای دیدار با خداوند نصیبت شده است؟!
میدانی که ملاقات از این زیباتر،والاتر و شگفت انگیزتر نداریم؟
برای ملاقات با خداوند هیچ قرار قبلی وجود ندارد،فقط یک لحظه چشمهایت را
ببند،قلبت را از خون تیره خشم و نفرت و حسد پاک کن در آنجا با خداوند خود
ملاقات کن. خوش به سعادتت اگر قبول کنیم که تمامی جوامع انسانی از آدم و
حوا یا به عبارت روشن از یک پدر و مادر پدید آمده اند،پس حق نداریم خود
را برتر از این و آن بدانیم.بعضی چیزها را فقط برای خود بخوایم
و نعمات خداوندی را از سفره ی برادران و خواهران خود دریغ کنیم .
من عادت دارم که تنهایی سر سفره بنشینم،اغلب با آرزو ودر اشتیاق تمام
به انتظار برادران و خواهرانم هستم تا به اتفاق سر سفره
بنشینم و شادی هایمان را با هم قسمت کنیم. اگر کنون بر سر سفره تنها
نشسته اید؛یادتان باشد که فردا تنها بر سر سفره ننشینید،حتی اگر رفتگر
شریف محله را بر سر سفره خود دعوت کنید لحظه ای با او بنشینید،
حرفهایش را بشنوید و ببینید که او هم مثل توست.
برادر عمو،دائی وصله تن توست؛چون همه ما از یک پدر و مادر زاده شده ایم.

خواهر و برادر هموطن
سرگرمی های تو در محیط زندگی و شهر حتی در اوج مبارزه سیاسی و
اجتماعی نباید مانع از اندیشیدن به حال بیمارانی باشد که دربیمارستانها،
آسایشگاهها تنها و خسته و درمانده نشسته اند. ما مردم متأسفانه عادت
کرده ایم که در هر کاری اغراق کنیم چنانچه از مبارزه اجتماعی و سیاسی
که در چند هفته اخبر درگیر آن بودیم،بسیاری از ما بیماران و دردمندان
را به فراموشی سپردند.یک انسان آگاه و فهیم همه چیز را در حد اعتدال
می خواهد که گفته اند؛
جان چون چشم خط و خال و ابروست/ که هر چیزی بجای خویش نکوست.
هموطن عزیز و آگاه...
بزرگترین عبادت اینست که بدرون خود بازگردیم،در اعماق ناپیدای نفس خود به
کناوش بنشینیم. در دنیای ناشناخته درون سفره ی عارفانه بیانداازیم.
حقیقت به راستی در درون ماست؛به اندرون خود راهی پیدا کنیم و هر روز
ساعاتی را بسفر و گشت و گذار معنوی بپردازیم.
هموطنم ...
وقتی ما در هنگام عبور و مرور در خیابانهاحق تقدم را فقط برای خود قائلیم.
وقتی ما در هنگام خرید به بهانه عدم اطمینان بفردا سهم دیگری را هم یکجا
می خریم و بخانه میبریم،وقتی ما در هنگام گفتگو بخود حق می دهیم که
بدون دلیل و مدرک دادگاه پسند طرف دعوی را به انواع اتهامات بیازاریم .
وقتی ما چون کتابی،نوشته ای،شعری و یا نقاشی را نمی پسندیم،
آنرا پست و خوار می شماریم،وقتی ما آنقدر خودخواه هستیم
که آزادی را فقط بدی افکار و خواستهه ای خود می خواهیم هرگز و هرگز
مردمی متمدن و دموکرات و اجتماعی بحساب نخواهیم آمد.هیچ کس را سرزنش
مکنید و از کارهای بدش سخنی میان نیاورید. "سنت الهی ست که روی هر
دستی دستی دیگر پیدا شود و پس از هر فرازی نشیبی برسد و هر غروری درهم
شکسته شود." محمد(ص)
پایه دین اسلام دو چیز است:شهادت به یگانگی خدا و شهادت به رسالت محمد
و اینکه هر آنچه او گفته است از جانب خداست. اسلام حکومت برای مردم
است،نه حکومت بر مردم.
خواهر و برادر عزیزم یادت باشدکه سرزمینی بنام ایران داریم،عضوهر دسته و
هر مرام و مسلکی هستی یادت باشدکه اگر ایران نباشد،تو هیچ چیز نداری
(وقتی وطن از دست رفت،مذهب،تاریخ[مسلک و هر مرامی داشته باشی
نابود می شود)پس هر کاری که می کنی یادت باشد ایران وطن توست
(برای اینکه دین خود راحفظ کنی،تاریخ داشته باشی،خانواده صمیمی و
مهربانی داشته باشی باید در نخستین مرحله ایران را داشته باشی)
هموطن خوب من
ما در جستجوی شهر مهربانیما هستیم،در شهر مهربانیماهر چراغی که روشن
می شودهمه چشمه ها را روشن می کند،هر سفره ای گشوده شود
همه از آن لقمه می گیرند. هر کلبه ای پناهگاه خسته دلان است ،
هوای شهر مهربانیما شمال و جنوب نمی شناسد؛همه از یک رودخانه
می نوشند،همه از آبی یک آسمان زندگی می گیرند،همه با هم برادر و
خواهرند،کلید همه قلب ها محبت است ،دیو حسادت و خشونت را در شهر
مهربانیما راهی نیست آیا شما هم برای سفر به شهر مهربانیما
کلید محبت را در جیب دارید؟
---------------------------------------------
پ.ن.۱:دوستان عزیز بعد از یکسال انتظار برای باری دیگر عازم راهیان نور هستم.حتما برای همه دعا خواهم کرد و از خدا می خواهم که نور را به دلهایمان بتاباند و همیشه حضورش را در زندگی حس کنیم.
عاشق، یاغی است؛ اما یاغیان بزرگ، اصولی دارند.
زیبایی یاغیگری، فقط در حفظ همان اصول است.
عاشق جدی است اما عبوس نیست.
عشق،همانطورکه از تنه ی ستبرتان بالا می رود و نازک ترین
شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزاند نوازش می کند،به ریشه هاتان
نیز فرود می آید و آن ها را که در خاک،چنگ انداخته اند،می لرزاند.
عشق،شما را چون خوشه های گندم،دسته می کند.
آن گاه می کوبدتان تا برهنه شوید.
به غربال بادتان می دهد تا که ازبه پوسته آزاد شوید و تا سر حد سپیدی،
به آسیاب تان می سپارد.ورزتان می دهد،نرم تان می کند
تا که نانی مقدس شوید برای ضیافت بزرگ خداوند.
عشق با شما چنین می کند
تا رازهای دل خود را بدانید
و بدین سان،به پاره ای از قلب بزرگ زندگی بدل شوید
اما اگراز سر ترس،فقط در پی کام و نازعشق باشید،بهتر آن است
که عریانی تان را بپوشانید،
از دسترس خرمن کوب عشق دور شوید
و به جهان یکنواخت و بی فصل بروید
که در آن می خندید،اما نه با همه وجود
و می گریید،اما نه با همه ی وجود.
عشق، معنای زندگی ست.عشق،آتش نهفته ی وجود آدمی ست.
کم اند کسانی که این آتش را کشف کرده اند.
تو، به نان زنده نیستی، به عشق زنده ای.عشق نه تنها تو را زنده
نگه می دارد،بلکه زندگی ات را از زیبایی، حقیقت، سکوت و هزاران چیز
قشنگ دیگر سرشار می کند.دنیا را می توان به دو بخش تقسیم کرد:
بخشی که در آن، برای هر چیزی، قیمتی وجود دارد
و بخشی که در آن، قیمت بی معناست.
جایی که قیمت ها بی معنا می شوند، ارزش ها ظهور می کنند.

قیمت ها به اشیاء و امور مرده، تعلق دارند.زندگی، با امور مرده،سر
و کاری ندارد،اما انسان حتی از فهم این حقیقت ساده نیز درمانده است.
انسان می خواهد حتی عشق را نیز با پول به دست آورد.
بسیاری،پول می دهند تا مهرورزی بخرند.بسیاری به پول شوهر می کنند.
بسیاری نیز با پول یا به خاطر پول، زن می گیرند.
همه ی این آدم ها، ورشکسته اند.
گرچه در پول غرق می شوند، اما بیچارگی و درماندگی، از سر و
روی شان می بارد.پول،لزوماٌ عشق و معرفت نمی آورد.
چه بسیار آدم هایی که پول شان با پارو بالا می رود،
اما عقلی دارند به اندازه یک نخود و دلی دارند به اندازه ی یک ارزن.
هنگامی که به قلمرو ارزش ها پا می گذاری و دیگر نه پول برایت مهم
است و نه قدرت و اعتبار، تازه به قلمرو زندگی اصیل وارد شده ای.
عشق، طعم زندگی در همین قلمرواست.
کسی که ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، ماه ها و سال های
عمرش را سپری می کند تا دارایی اش را اضافه کند، آدم نیست،
ماشینی بی مغز و بی روح است.
دستگاه چاپ اسکناس است.
آدم های اصیل و آگاه، هیچ گاه زندگی زنده ی خود را به پول مرده
نمی فروشند.بعضی ها دوست دارند همه چیز را با پول بخرند اما
خودشان را به پول می فروشند.
شوهران، خود را مالک زنان شان می دانند، زیرا آن ها را با پول خریده اند.
زنان، خود را مالک شوهران شان می دانند، زیرا آن ها را خریده اند.
دنیا، آشفته بازاری ست که در آن، همه چیز خرید و فروش می شود.
به محض این که قیمت به میان می آید، عشق می میرد.
مردی که همسرش را به واسطه ی پول خود گرفته است، او را کشته
است و بالعکس، زنی که طعم عشق حقیقی را نچشیده، مرده است.
آن ها ممکن است نفس بکشند، اما نفس کشیدن، نشانه زندگی انسانی
نیست.گیاهان نیز نفس می کشند. هیج و گل کلم نیز نفس می کشند،
اما آن ها زنده نیستند و از عشق چیزی نمی دانند.
یاد داشت هایی از مهاتما گاندی
من می توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته خو یا شیطان صفت
باشم، من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم،
من می توانم سکوت کنم،نادان و یا دانا باشم
چرا که من یک انسانم و این ها صفات انسانی است.
تو هم به یاد داشته باش
من نباید چیزی باشم که تو می خواهی، من خودم را از خودم
ساخته ام،تو را دیگری باید برایت بسازد
و تو هم به یاد داشته باش
منی که من از خود ساخته ام،آمال من است،

تویی که تو ازمن می سازی،آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان ها،کیفیت زندگی را تعیین می کند نه
آرزوهای شان ومن متعهد نیستم که چیزی باشم
که تو می خواهی و تو هم می توانی انتخاب کنی
که من را می خواهی یا نه ولی نمی توانی انتخاب کنی
که از من چه می خواهی.
می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم
و من هم، می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی
و من هم،چرا که هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان هاست،
پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.
تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی
و من هم، قضاوت و صدور حکم،برعهده ی نیروی ماورایی
خداوندگار است.
یادت باشد اگر چشمت با این دست نوشته افتاد،
به خاطر بیاوری آنانی که هر روز می بینی و مراوده می کنی،
همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان،
با نقابی متفاوت اما همگی جایز الخطا.
نامت را انسانی باهوش بگذار،
اگر انسان ها را از پشت نقاب های متفاوت شان شناختی
و یادت باشد که کاری نه چندان راحت است.